آترینآترین، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 16 روز سن داره

آترین

دوم اردیبهشت 92

سلام آترین جونم، الان تو محل کارم پشت میزم نشستم و خیلی دلم برات تنگ شده. اینقدر دلم برات تنگ شده که نمودنم چرا اشک تو جمع شده. همیشه از خدا خواستم که جمع سه نفریمونو محافظت کنه. گرچه گاهی هم چشم و نظر هست. عکسهای زیر کمی قدیمیه ولی مربوط به همین امساله. مثلا عکس زیر مربوط به رستوران سفیر تو چاده فشم: یا عکس زیر مربوط به شیطونیات تومطب دکتر     ...
2 ارديبهشت 1392

۳۱ فروردین ۹۲

سلام خیلی وقته که آتی جونم نرسیدم که وبلاگت رو به روز کنم در اولین فرصت عکسهای خوشگلت رو با یه عالمه خاطره های خوبت رو میزارم اینجا الان یک ماه از سال جدید گذشته اما من هنوز خونه تکونیم تموم نشده هنوز هم از مسافرت اومدیم جا نیفتادم امروز اومدم جوراب سورمه ای رنگ شلوارش پای آترین کنم کلی فرار کرد و گفت نمیخوام فکر کردم کلا نمیخواد جوراب پاش کنه کلی واسش داشتم مثال میزدم که پات کثیف میشه و ببین منم پوشیدم و این حرفا که دیدم شیطونک رفته یه جوراب قرمز آورده و میگه اینو خوام :))))))
31 فروردين 1392

جوجههههه (گوجه)

سلام امروز ۳۰ بهمن ۹۱ هست و آترین دیگه الان ۱۷ ماهش تموم شده و داره یواش یواش خیلی کلمات رو میگه به گوجه‌فرنگی میگه جوجه(خانم قانی بهش میگه مگه تو ترکی) به متین میگه مشین و خیلی چیزهای دیگه تازگیها هم عاشق «چه خوابهایی برات دیدم» شادمهر شده و تا تو ماشین میشینه سریع میگه اون رو بزارین و باهاش میرقصه خبر خیلی مهم این که مامان آترین بالاخره دفاع کرد اونم با نمره عالییییییییییی دست پسر گلم درد نکنه که تو این مدت با مامانش همراهی کرد و البته بابک عزیزم توی این هفته بازم آترین و متین همدیگه رو دیدن و کلی با هم بازی کردن و قسمت بامزه ماجرا زمانیه که سر یه اسباب‌بازی با هم دعواشون میشه(سر ماشین متین که آترین میگفت حالا...
30 بهمن 1391

آخه من عاشق باشه گفتن توام

۲۳ بهمن ۹۱ هفته پیش همون‌طور که بابا بابک گفتش متین جون اومد ایران و ما پنج‌شنبه رفتیم خونشون که خیلی خوش گذشت و آترین هم نزاشت یه آب خوش از گلوی متین گل بره پایین و تا اون میخواست کارتون ببینه میرفت ای‌پد رو خاموش میکرد یا هر دو دقیقه یکبار بهش پخ میکرد و دوتایی خیلی بامزه بودن جمعه هم متین جون اومد خونه ما و دیگه این دو تا بیشتر با هم آشنا شدن و بیشتر با هم بازی میکردن و آترین هم هی پستونک متین رو میزاشت تو دهن متین و وقتی متین سرفه می‌کرد می‌زد پشتش یکشنبه هم همین داستان خونه عمو محمد بود و طفلکی عمو و زن‌عموی یاسی از دست این دو تا بچه شیطون و خوشگل سرسام گرفتن دیروز یعنی ۲۲ بهمن هم رفتیم با پریسا جون...
23 بهمن 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آترین می باشد